محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

50

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

از اينجا باز نگردم تا همه قريش را به مزگت اندر جمع كنم و يكى پيمان نامه بنويسم و ايشان را بر خويشتن گواه كنم كه من از [ 168 b ] وى و نسب وى بيزارم ، و او را از پدرى من و از همه بنى مخزوم بيزار كنم و او را به تو سپارم تا به فرزندى بدارى به جاى محمّد ، و محمّد را به ما سپارى تا قريش او را بكشند ، و عماره را مر فرزند خويش دانى تا اين مكّيان از اين سختى و پتياره برهند . و نازش اين كار مر ترا باشد و مردمان مكّه را و همهء عرب را از وى برهانيده باشى . بو طالب چون اين سخنان بشنيد بخنديد و گفت : يا بن المغيره ، مرا داد و انصاف ندادى كه تو مرا گويى فرزند مرا بستان و بر كنار خويش بپرور ، و فرزند خويش به ما سپار تا او را بكشيم . هرگز به جهان اندر كس ديدى كه فرزند خويشتن را به كشتن دهد و فرزند كسان را بپروراند ! اگر در جهان كسى اين كرده است تا من نيز بكنم . و ليكن فرزند تو اگر نكو است و بخرد و عاقل است ، محمّد امين فرزند من است و عزيز است و يك تاره موى او به همه بنى مخزوم ندهم . وليد مغيره و ديگران نوميد و خايب و خاسر خاموش شدند و باز گشتند و هيچ نتوانستند گفتن . بو طالب گفت : يكباره نوميد شويد كه تا مرا زندگانى باشد و به بنى هاشم اندر مردى يا زنى يا كودكى بود ، محمّد را به شما نسپارند . اكنون شما را نخست جانهاى بنى هاشم ببايد ستدن از خرد و بزرگ تا شما به دو رسيد . ايشان نوميد بازگشتند ، و نيز با پيغامبر عليه السلام نيارستند چخيدن ، و ليكن يارانش را مىرنجانيدند . بر آن بنهادند كه بنگرند تا آنجا مسلمان كيست و او را رنجه مىدارند و سختىاى با وى مىكنند تا طاقتشان نماند ، يا بميرند يا مرتد شوند و از مسلمانى بيرون آيند . و با بزرگان . اصحاب نيارستند كوشيدن چون بو بكر و عمر و عثمان [ و على ] و طلحه و زبير و سعد رضوان الله عليهم . و با ضعفاى مسلمانان همى كوشيدند و ايشان را رنجه مىداشتند . و چون كسى را خالى اندر يافتندى در خانه كشيدندى و شكنجه كردندى و عذابهاى سخت نمودندى و از مسلمانى باز خواندندى . و آن مهتران را كه رنجه نيارستندى كردن ، دشنام دادندى و سرد گفتندى و هجو كردندى و خيو در رويشان انداختندى . و آن كس كه خيو در روى